لطفاً متن دلخواهتان را کوتاه بنویسید.
ساعت ۲:۱۷ بامداد بود که تلفناش برای یازدهمین بار زنگ خورد؛ همان پیششماره آشنا بود؛ ۹۶۱+. مرد بعد از چند زنگ با مکث و تردید گوشی را بالاخره با اکراه جواب داد: Hello, how can i help you?
زنی با لهجۀ عربی بیروتی گفت: «آنی فَرْحان لِأَنَّکَ أَخِیرًا أَجَبْتَنِی» ... hi Yosef
زن بدون معطّلی گفت: که میدانم دیشب در کافه De Koffieschenkerij دقیقاً کجا نشستهای و بلافاصله ادامه داد که کتاب «زنی در من قدم میزند» هم روی میز بود. مرد پرسید: «من آنم؟» زن گفت: «سَأَقُول ذلک غداً»؛ چیزی هست که باید قبل از پرواز بدانی. بعد خط قطع شد و روی صفحهٔ تلفن یک پیام ظاهر شد: Tomorrow — 08:00 AM
یوسف تا صبح بیدار مانده، نه از ترس، بلکه از این فکر که شاید تمام این سالها خاطراتی را عمداً فراموش کرده باشد. ساعت ۸ صبح پنجشنبه، زنگ در به صدا درآمد؛ پشت در، زنی با موهای بلوند و کلاهی فرانسوی ایستاده بود که شبیه عکس مادرش در ۲۰ سالگی بود...
ء ا ا آ آ أ أ إ إ اً اً ٱ ٱ ب پ تث ج ح چخ دذ ر ز ژ س ش سش ص ض صض ط ظ طظ ع غ عغ ف ق ق فف قق ک گ کگ كك ل ل لل م م مم ن ن نن ووؤؤ ه ه هه ۀ ۀ ة ة ی ی ئ ئ یی ي ي ئ ئ لالا لآ لآ لأ لأ لاً لاً لإ لإ لٱ لٱ اللّٰه ریال